در بخش دوم خطابه غدیر پیامبر صلی الله علیه وآله می فرمایند:
1. وَأُقِرُّلَهُ عَلی نَفْسی بِالْعُبُودِیَّةِ تا خط چهارم که می فرماید لاِنَّهُ قَدْأَعْلَمَنی أَنِّی إِنْ لَمْ أُبَلِّغْ ما أَنْزَلَ إِلَی فی حَقِّ عَلِی ... حضرت بعد از اقرار به عبودیت خودشان و ربوبیت خداوند می فرمایند که ”من ادا می کنم آنچه را که- خدا - به من وحی کرده و می ترسم از اینکه اگر انجام ندهم عذاب هایی بر من نازل شود که کسی قدرت دفع آن بلاها را از من نداشته باشد اگر چه اندیشه و حیله و مکر او بزرگ و دوستی او با من زیاد باشد” .ابتدای اعلام امر ولایت در خطبه غدیر با یک سری جملات سخت و تحذیری انجام شده ، تحذیری حتی برای خود پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله چون می فرمایند: وَأُؤَدّی ما أَوْحی بِهِ إِلَی حَذَراً مِنْ أَنْ لا أَفْعَلَ فَتَحِلَّ بی مِنْهُ قارِعَةٌ لایَدْفَعُها عَنّی أَحَدٌ... ، از اولش تحذیری و سخت صحبت می کنند ، پیغمبر اکرم صلی الله علیه وآله می فرمایند که من باید این وظیفه را انجام دهم چون اگر انجام ندهم ممکن است بلایی بر من وارد شود که کسی یارای مخالفت با آن بلا را نداشته باشد اگر چه حیله و مکر او بزرگ و دوستی او با من زلال باشد بعد می فرمایند: لاإِلاهَ إِلاَّهُوَ , یعنی مولا و فرمانده و خدا فقط اوست و غیر او نیست . یعنی این که هیچ کس نمی تواند در مقابل هو که مستثنی از تمام خدایان است و او خدای واقعی است تاب دفاع بیاورد .
2. بعد حضرت اعلام می کنند که خدا به من گفته: " أَنِّی إِنْ لَمْ أُبَلِّغْ ما أَنْزَلَ إِلَی _فی حَقِّ عَلِی_فَما بَلَّغْتُ رِسالَتَهُ” اگر آنچه را که خدا در حق علی بر من نازل کرده نرسانم رسالت خدا را تبلیغ نکرده ام ! یعنی تمام رسالت من زیر سوال می رود. پس حضرت از همان ابتدا بطور قاطع ، تحذیری و سخت این مسئله را اعلام می کنند . از نظر روانی هم جالب توجه است، که اول اعلام می کنند که ایشان بنده خدا هستند و خدا هم رب ایشان است .
3. بعد از این سختی می فرمایند که ”وَقَدْ ضَمِنَ لی تَبارَکَ وَتَعالَی الْعِصْمَةَ مِنَ النّاسِ وَ هُوَاللَّهُ الْکافِی الْکَریمُ”خدا هم ضامن شده که من را از شر مردم و از آزار آنان حفظ کند،البته خداوند کافی، کریم، بزرگوار و بخشنده است.
4. و بعد حضرت آیه تبلیغ ,که آیه 67 سوره مائده است ،را تلاوت می کنند. در ضمن آیه، تفسیر آیه را هم می فرمایند و جالب است که آیه را با بسم الله الرحمن الرحیم شروع می کنند .از بین آیاتی که در خطابه غدیر ذکر شده اند فقط سه تای آنها با بسم الله آغاز شده اند که این آیه اولین آنان است و یکی هم در سوره حمد که در بخش هفتم است و دیگری سوره عصر ، این نکته دارد و نکته اش هم اهمیتِ شروع و گفتارِ این آیه است .حضرت تفسیر این آیه را در دو کلمه می فرمایند؛ یا أَیُهَاالرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّک آن ما انزل الیک من ربک چیست ؟ فی عَلِی یَعْنی فِی الْخِلاَفَةِ لِعَلِی بْنِ أَبی طالِبٍ در باره علی است. یعنی خلافت و جانشینیِ علی بن ابیطالب و وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللَّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّاسِ.
مبحث امامت را در بخش دوم بعد از اقرار به عبودیت و ربوبیت خدا با یک جمله تحذیری که ”من از خدا می ترسم و خدا من را برحذر داشته” شروع می کنند و اولین مرتبه، آیه ابلاغ را، که اعلان آن ماموریت پیامبر صلی الله علیه وآله بوده می خوانند و آن را به امیر المومنین علی بن ابیطالب علیه السلام و خلافت ایشان تفسیر می کنند.
پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله در تفسیر این آیه راجع به امیرالمؤمنین علیه السلام دو کار را انجام می دهند:
یکی این که آیه را عملا تفسیر می کنند و دیگر این که از نظر تئوری می خواهند بفرمایند که تفسیر و تأویل آیات قرآن با من است. یعنی هم بطور تئوری می فرمایند حق تفسیر آیات با ماست هم به صورت عملی در آن جا که می فرمایند ” یَعْنی فِی الْخِلاَفَةِ لِعَلِی بْنِ أَبی طالِبٍ ” آیه را تفسیر می کنند ومی فرمایند که تفسیر با من است.
بعد از اینکه تحذیری و خیلی دقیق و محکم بیان می کنند که من حتما باید این امر را انجام بدهم می فرمایند: البته خدا مرا تضمین کرده و فرموده که” وَاللَّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّاسِ ”خدا تو را از شر مردم نگاه می دارد- و تو نترس -.
5. و می فرمایند” مَعاشِرَالنّاسِ، ما قَصَّرْتُ فی تَبْلیغِ ما أَنْزَلَ اللَّهُ تَعالی إِلَی” من آنچه را که خداوند متعال به من امر کرده انجام داده ام و در آن کاستی ندارم و کوتاهی نکرده ام . چرا حضرت به مردم می فرمایند کوتاهی نکرده ام ؟ می خواهند به مردم تاکید کنند که اگر شما وظیفه تبلیغ دارید باید وظیفه تان را انجام دهید و کوتاهی نکنید ! من که رهبر و پیغمبر شما هستم و کوتاهی نکرده ام از عذاب خدا می ترسم تا چه رسد به شما که باید بیشتر از عذاب خدا بترسید.
6. در این جا حضرت در توضیح این آیه (یا ایها الرسول .. ) میفرمایند که جبرئیل سه بار بر من حبوط کرده و مرا از طرف خدای ”السَّلامُ” و ” هُوالسَّلامُ” به انجام این ماموریت و اعلان امر کرده است . بکار بردن نام ”السَّلامُ” برای خدا در اینجا بخاطر این است که هر کدام از اسمهای خداوند متعال یک خاصیت و اثر متفاوتی دارد. نام ”السَّلامُ” نامی است که انسان و موجودات مخاطب را در سلم و آرامش و رفاه قرار می دهد پس” هُوالسَّلامُ” خدا سلام است ، یعنی سلامِ مطلق خداست . این که ما هم در آداب دینی داریم که وقتی انسانها به هم می رسند، سلام می کنند در واقع اسم سلم و آرامش خدا را می برند . سلام علیک یا سلام علیکم یعنی سلم و آرامش و رفاه از جانب من بر شما باد ،یعنی خطری از جانب من شما را تهدید نمی کند و معنی سلام دادنی که در اجتماع معمول هست هم همین است . السلام علیک یا ابا عبدالله یعنی ای ابا عبدالله شما از جانب من در رفاه و آسایش هستید واز جانب من ضرری به شما نمی رسد، یک معنای سلام این است و یک معنای دیگر این است که از طرف خدا سلم و آسایش و آرامش و رفاه بر شما باشد .اینجا حضرت هم اسمِ سلام خدا را می برند و هم می فرمایند و هُوالسَّلامُ ، سلام مطلق و سلم مطلق از خداست . ما انسانها از جانب خداوند در سلم ، آسایش و آرامش هستیم و اگر گاهی ضرری به ما می رسد در نتیجه اعمال خودمان است!
7. جبرئیل از طرف خداوندِ سلام بر من نازل شده و گفته که اینجا بایستم وبه همه ی سفید ها و سیاه ها اعلام کنم : یا أَیُهَاالرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّک فی عَلِی یَعْنی فِی الْخِلاَفَةِ لِعَلِی بْنِ أَبی طالِبٍ . اعلامی در مورد خلافت علی (ع).
8. اجزاء خلافت امیرالمومنین علیه السلام این صفاتی است که حضرت درجملات بعدی فرموده اند: أَنَّ عَلِی بْنَ أَبی طالِبٍ أَخی وَ وَصِیّی وَ خَلیفَتی عَلی أُمَّتی وَالْإِمامُ مِنْ بَعْدی، ، علی بن ابیطالب برادر من است. چرا پیامبراکرم(ص) به امیرالمومنین به عنوان برادر نام میبرند؟ برای اینکه برادر به معنای مساوات ،هم سطحی ، هم فکری ،هم ارثی و همکاری است . وقتی کسی را برادر خطاب می کنیم معنایش این است که ما یک پدر و یک مادر داریم . منبع ما یکی است ، منشأ ما یکی است. گویا که قد و قواره و اندازه ما هم یکی است . وقتی کسی صیغه برادری می بندد-که این امر از قدیم در بشر فرهنگ بوده – یا مؤاخات می کند که به معنای برادری دو طرفه است می خواهد بگوید که من نسبت به تو در هر سنی که هستم و تو نسبت به من در هر سنی که هستی با هم برابر رفتار می کنیم و مواسات می کنیم هم من نسبت به شما و هم شما نسبت به من. در چند جای خطبه غدیر واژه اخ ، اخی ، اخو آمده که در اینجا هم اولین اعلام با صفت اخوت آمده است، چرا ؟ برای اینکه طبیعی ترین نسبت بین دو نفر که مساوات و مواسات داشته باشند اخوت و برادری است لذا در اینجا پیغمبر اکرم صلی الله علیه وآله هم اولین واژه ای که بکار می برند اخوت است : أَنَّ عَلِی بْنَ أَبی طالِبٍ أَخی و این امری طبیعی است. برای این که وقتی می گویید کسی برادر من است، بقیه آثار بر آن مترتب می شود و دیگر جای هیچ سؤالی نیست! خیلی از سؤالات با ”برادرم است” جواب داده می شود! چرا به او اینقدر ثروت دادی ؟ ”برادرم است”. چرا اینطور با او رفتار کردی ؟ ”برادرم است” چرا اینجوری با شما زندگی می کند؟ ”برادرم است” . چرا او نسبت به تو اینقدر نزدیک است؟ ایشان برادر من است . وقتی به کسی برادر بگویی خیلی از سؤالات حل می شود حتی در جوامع امروزی در فرهنگ های مختلف ،برادری مجازی و صیغه برادری یعنی تعهد برادری ، این مسئله بسیاری از سؤالها را جواب می دهد و آثار برادری را بر افراد مترتب می کند،لذا پیغمبراکرم صلی الله علیه وآله در اینجااز ” اخی”، ”برادرم”، به عنوان اولین صفت برای امیرالمؤمنین علیه السلام استفاده کرده اند، گویی که پدر و مادر ما یکی است و تمام حقوق ما مساوی است چون دو برادر به یک اندازه از پدر و مادر ارث می برند و در جنبه های حقوقی و مالی تفاوتی با هم ندارند حتی اگر سن یک برادر یک سال باشد و دیگری 50 سال یا 40 سال داشته باشد این دو حقوق و ارثشان برابر است . ممکن است که کارکرد آنها متفاوت باشد ولی ارثی که از پدر و مادر می برند برابر است، لذا پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله فرمودند که من باید اعلام کنم این علی بن ابیطالب برادر من است و وصی من است . وصی هم بعد از برادر نزدیک ترین نسبت طبیعی را به شخص دارد، برای اینکه وصی کسی است که بعد از مردن یک شخص حقوق و کارهای آن شخص بر عهده ی اوست .
نظر بدهید
![]() |
و از احمد بن حسن زاهد درواجکى در تفسیر خود نقل است که: المولى فى اللغة من یتولى مصالحک فهو مولاک یلى القیام بامورک و ینصرک على اعدائک «مولى در لغتبه کسى گویند که متولى مصالح توست، اوست مولاى تو که به امور تو قیام مىکند! و تو را بر علیه دشمنانتیارى مىنماید»! و به همین مناسبتبه پسر عمو و معتق (آزادکننده بنده) مولى گویند.و پس از این مولى اسم واقع شد براى کسى که بر چیزى ثبات و دوام داشته باشد، و از آن جدائى و مفارقت نکند.
و زمخشرى در «کشاف»، و ابو العباس احمد بن یوسف شیبانى در «تلخیص کشاف»، و نسفى در تفسیر خود، در قوله تعالى:انت مولانا[9] «تو هستى مولاى ما»، و نیشابورى در «غرائب القرآن» در گفتار خداوند:انت مولانا[10]، و در گفتار دیگر خداوند: فاعلموا ان الله مولاکم[11] «پس بدانید که خداوند مولاىشماست» و در گفتار دیگر خداوند: هى مولاکم[12] «آتش است مولاى شما» در همه این موارد گفتهاند: مراد از مولى متولى امر است.
و بر همین نهجسیوطى در «تفسیر جلالین» در آیه شریفه:انت مولانا[13] «تو هستى مولاى ما»، و در آیه شریفه:فاعلموا ان الله مولاکم[14] و در آیه شریفه: قل لن یصیبنا الا ما کتب الله لنا هو مولانا[15]. «بگو (اى پیغمبر) به ما هیچ گزندى از جانب کفار نمىرسد مگر آنچه خداوند براى ما مقدر نموده است.اوست مولاى ما»، - یعنى متولى امرنا - مشى کرده و مولى را به معناى متولى و صاحب اختیار و مدبر امور گرفته است.
این بحثى بود که در اطراف معانى عدیده مولى شد، و دانسته شد که: در حدیثشریف ولایت غیر از معناى ریاست کلیه و امامت الهیه و صاحب اختیارى امت اسلام همانند پیامبر اعظم نمىتواند معنائى داشته باشد.
علاوه بر این، آنچه ما به صدد آن مىباشیم آنست که: بعد از خوض در بطون لغت عرب و مجامیع ادب و جوامع عربیت آنچه به دست مىآید، آنست که: حقیقت معناى مولى، اولى به شىء یعنى سزاوارتر به چیز است، و معنائى غیر از این ندارد، و همه معانى به این معنى بازگشت مىکنند.و این معناى اولویت در همه معانى ملحوظ بوده، و در هر یک به نوع عنایتخاصى استعمال شده است.
و علیهذا مولى فقط یک معنى دارد و بس، و آن سزاوارتر و اولى است.و این اولویتبه حسب استعمال در هر موردى تفاوت مىکند.و قبل از ما این نظریه را ابن بطریق که از اعلام طائفه شیعه در قرن ششم است در کتاب «عمده» خود بیان کرده، و کم و بیش این معنى از بسیارى از علماء اهل سنت در وقتى که معناى مولى را نمودهاند استفاده مىشود.
در حدیث غدیر مَولی به معنای اوّلی می باشد
و یکى از ادله آنکه معناى اول و متبادر به ذهن از لفظ مولى، اولى بشىء استخبرى است که مسلم در «صحیح» خود از رسول خدا صلى الله علیه و آله روایت کردهاست که آنحضرت فرمودند: لا یقل العبد لسیده مولاى: «بنده به آقاى خودش نگوید: مولاى من»! و در حدیث ابى معاویه این جمله را اضافه دارد که: فان مولاکم الله «به علت اینکه مولاى شما خداست».و این خبر را بسیارى از ائمه حدیث در تالیفات خود آوردهاند.[16]
شعر أخْطَل نصرانی در مدح عبدالملک بن مروان در معنای مَولی
شیخ ابو الفتوح رازى گوید: در حدیث من کنت مولاه فعلى مولاه از معانى وارده در کلمه مولى هیچ احتمال نکند، جز اولى یا سید مطاع چنانکه اخطل گوید عبد الملک مروان را.و اخطل ترسا بود، ممکن نیست که بر او حواله توان کردن که او را غرضى بوده استیا میلى به این مذهب و این جماعت.و ممدوح وى آنست که در عداوت اهل البیت علم بود، مىگوید:
فما وجدت فیها قریش لاهلها اعف و اوفى من ابیک و امجدا 1
و اورى بزندیه و لو کان غیره غداة اختلاف الناس اکدى و اصلدا 2
فاصبحت مولاها من الناس کلهم و احرى قریش ان یجاب و یحمدا 3
1- «طائفه قریش براى خلافت کسى را که اهلیتبراى آن را داشته باشد غیر از پدرت (مروان حکم) عفیفتر و کثیر الوفاتر که بهتر حق را از موردش بستاند و به اهلش برساند، و عزیزتر و رفیعتر نیافتند.
2- او با هر دو آتش گیرانهاى که در دست داشت آتش را از اعماق بیرون آورد، و اگر هر آینه غیر از او کسى دیگر خلیفه مىشد دوران اختلاف مردم به محرومیتهاى بیشتر و آوازههاى بدون محتوى منجر مىشد.
3- و اینک تو (عبد الملک بن مروان) در حالى هستى که مولا و سید و پیشواى خلافتى براى جمیع مردمان! و سزاوارترین فرد از افراد قریش مىباشى که به نداى تو لبیک مىگویند، و تو را مورد تمجید و تحسین و تحمید قرار مىدهند»!
و على اى حال به لفظ مولى، سید و اولى خواست.[17]
و از جمله ابیاتى که صراحت در امامت و امارت امیر المؤمنین علیه السلام دارد، و ازلفظ مولى استفاده مىشود ابیات عمرو بن عاصى است که چون معاویه به او نامه مىنویسد و بر علیه امیر المؤمنین و حمایت از خودش او را از محل اقامهاش در فلسطین به سوى خود در شام دعوت مىکند، او در جواب، قصیدهاى مفصل در مقام و منزلت و امارت و امامت امیر المؤمنین علیه السلام مىگوید، و آنرا براى معاویه مىفرستد، و مىخواهد بفهماند که تو مرا براى یارى خودت با چنین شخصیتى مواجه مىکنى! و نتیجه و بهره من از این دعوت باید چیز بزرگ و با ارزشى باشد نه چیز کوچک و کماهمیت.و از جمله ابیات این قصیده که شاهد بر مقام ماست این ابیات است:
و کم قد سمعنا من المصطفى وصایا مخصصة فى على 1
و فى یوم خم رقى منبرا و بلغ و الصحب لم ترحل 2
فامنحه امرة المؤمنین من الله مستخلف المنحل 3
و فى کفه کفه معلنا ینادى بامر العزیز العلى 4
و قال: فمن کنت مولى له على له الیوم نعم الولى[18] 5
1- «و چه بسیار سفارشها و وصیتهائى را که درباره على بن ابیطالب که اختصاص به او داشت ما از مصطفى شنیدیم.
2- و در روز غدیر خم پیامبر بر منبر بالا رفت و تبلیغ على را نمود در حالى که اصحاب آنحضرت کوچ نکرده بودند.
3- و مقام امارت و ریاست مؤمنان را به او عطا نمود، از طرف خداوندى که قراردهنده جانشین است، و آن خداوند این مقام امارت را به امیر المؤمنین علیه السلام عطا کرد.
4- و دست على در دست رسول خدا بود، که به طور اعلان و آشکارا به امر خداوند عزیز و بلندمرتبه ندا مىکرد:
5- و چنین گفت که: هر کس من مولاى او هستم در امروز على بن ابیطالببراى او ولى خوب و شایستهاى است».
أشعار أبوتمام طآئی و عَبْدِی کوفی دربار? غدیر
و شاعر معروف عرب و عربیت ابو تمام: ادیب قرن دوم و سوم در این موضوع چنین گوید:
و یوم الغدیر استوضح الحق اهله بضحیآء لا فیها حجاب و لا ستر 1
اقام رسول الله یدعوهم بها لیقربهم عرف و یناهم نکر 2
یمد بضبعیه و یعلم انه ولى و مولاکم فهل لکم خبر 3
یروح و یغدو بالبیان لمعشر یروح بهم غمر و یغدو بهم غمر 4
فکان لهم جهر باثبات حقه و کان لهم فى بزهم حقه جهر[19] 5
1- «و در روز غدیر حق مىخواستبراى اهلش واضح شود در روز روشن آفتاب برآمده که در آن هیچ حجاب و پردهاى نبود.
2- رسول خدا على را بر پا داشت، و مردم را در آن روشنائى فراخواند، تا اینکه شایستگى و پسندیدگى به آنها نزدیک شود، و زشتى و بدى از آنها دور گردد.
3- دو بازوى على را به بالا مىکشید، و مردم را اعلام مىنمود که اوست ولى خدا و مولاى شما! پس آیا شما چنین علم و اطلاع حاصل از مشاهده را دارید؟!
4- پیامبر با بیان و وضوح، شب و صبحگاه به جماعتى رفت و آمد داشت که شبانگاه آنها در ظلمتشدید فرو مىرفتند، و صبحگاه نیز در ظلمتشدید فرو مىرفتند.
5- و آن جماعت چنان بودند که براى اثبات حق على و اعتراف به آن، سخن خود را بلند و آشکارا کردند، همچنانکه براى گرفتن و ستردن حق على نیز سخن بلند کرده و آشکارا نمودند». و عبدى کوفى از شعراء اهل بیت و معاصر حضرت صادق علیه السلام در ضمن قصیدهاى طولانى چنین گوید:
و کان عنها لهم فى خم مزدجر لما رقى احمد الهادى على قتب 1
و قال و الناس من دان الیه و من ثاو لدیه و من مصغ و مرتقب 2
: قم یا على فانى قد امرت بان ابلغ الناس و التبلیغ اجدربى 3
انى نصبت علیا هادیا علما بعدى و ان علیا خیر منتصب 4
فبایعوک و کل باسط یده الیک من فوق قلب عنک منقلب 5
عافوک لا مانع طولا و لا حصر قولا و لا لهجبالغش و الریب 6
و کنت قطب رحى الاسلام دونهم و لا تدور رحى الا على قطب 7
و لا تماثلهم فى الفضل مرتبة و لا تشابههم فى البیت و النسب[20] 8
1- «و چون حضرت احمد که هادى امت است در خم بر روى کوهانهاى شتر بالا رفت، افرادى از آن جماعتبودند که پیوسته مىخواستند خلافت را از على منع و طرد کنند و به دور افکنند.
2- و در حالى که بعضى از آن جماعتبه پیامبر نزدیک بودند، و بعضى در کنار آنحضرت سکنى گزیده بودند، و بعضى گوش فرا مىدادند، و بعضى انتظار وقوع حادثهاى را داشتند، پیغمبر صلى الله علیه و آله گفت:
3- بپاخیز اى على! زیرا که من مامور شدهام به اینکه تبلیغ کنم و به مردم برسانم، و تبلیغ براى من سزاوارتر است.
4- من على را به عنوان هدایت و علم رهبرى بعد از خودم نصب کردم و بدرستى که على بن ابیطالب بهترین فرد پسندیده و انتخاب شده و گزیده شده براى منصب امامت است.
5- پس آن جماعتبا تو (اى على) بیعت کردند و هر یک از آنها دستخود را براى بیعتبه سوى تو دراز کرد، و لیکن این بیعت از فراز دل و قلب بود نه از درون آن، و خواسته آنان از تو منقلب و به سوى غیر تو منعطف و متوجه بود.
6- ایشان تو را از هر بدى و علت و ناپاکى مبرا و منزه مىدانستند، نه ازجهتسعه و قدرت تو منعى بود، و نه از جهت گفتار و سخن تو کوتاهى و ضعفى بود، و نه از جهت تحریض و اصرار به غش و خیانت و شک و تهمت متهم بودى!
7- تو اى على قطب آسیاى اسلام و محور گردش آن بودى نه ایشان، و هیچگاه چرخ آسیا بدون قطب نمىگردد.
8- نه در فضیلت و شرف هم رتبه ایشان بودى! و نه در اصالتخاندان و نسب شبیه آنان بودى»!
بارى اینها همه شواهدى است که معناى مولى، امام و پیشوا و حاکم بر مقدرات مردم و صاحب اختیار امور دنیوى و اخروى آنان از جانب حضرت حق تعالى است.یعنى آن که به مقام فناء فى الله رسیده و بین او و حضرت حق در سیر مراتب تقرب، هیچ بعد و فاصلهاى نمانده است، تمام حجابها و فاصلههاى ظلمانى و نورانى برداشته شده است، و اینستحقیقت ولایت که همان مقام عبودیتحقه حقیقیه و آخرین درجه سیر از کمالات بشر است.
بزرگان از اهل ادبیّات عرب که مَوْلی را به معنای امام و أوْلی گرفته اند
و غیر از امیر المؤمنین علیه السلام و شعراى هم عصر رسول خدا و هم عصر با ائمه طاهرین - سلام الله علیهم اجمعین - که تا به حال یاد کردیم بسیارى از بزرگان فضل و فضیلت و بلاغت و ادب و عربیت هستند که یا در زمان ائمه علیه السلام بوده و یا بعد از ایشان آمدهاند و درباره غدیر و ولایت و فضایل و محاسن و مناقب امیر المؤمنین علیه السلام - که متخذ از معناى مو0ى و مستفاد و مستنبط از احادیثى است که در آنها کلمه ولایت و یا مولى بکار رفته - اشعارى سرودهاند که در بین اهل عربیت، کلام و شعر ایشان مورد اتفاق و اجماع است، همانند دعبل خزاعى، و امیر ابو فراس، و حسین بن حجاج، و حمانى کوفى، و شریف علم الهدى سید مرتضى، و شریف سید رضى، و ابن رومى، و صنوبرى، و مفجع، و صاحب بن عباد، و ناشى صغیر، و ابن علویة، و ابن حماد، و ابن طباطبا، و ابن عودى نیلى و جوهرى، و زاهى، و تنوخى، و صولى نیلى، و ابوالعلا سروى، و مهیار،[21] و فنجکردى، و ابو الفرج رازى. و ما از بعضى از همین بزرگان نیز اخیرا یاد کردیم، وبرخى از ابیات رشیق و عالى المضمون آنان را به عنوان شاهد آوردیم.آیا کسى مىتواند در معانى کلمات این اعلام که بعضى از آنها را اصل و اصول عربیت دانستهاند شک نماید؟
9] ـ آی? 268، از سور? 2: بقره .
[10] آی? 268، از سور? 2: بقره
[11] ـ آی? 40، از سور? 8: أنفال .
[12] ـ آی? 15، از سور? 57: حدید
[13] ـ آی? 286، از سور? 2: بقره .
[14] ـ آی? 40، از سور? 8: أنفال .
[15] ـ آی? 51، از سور? 9: توبه .
[16] ـ «الغدیر» ج 1، منتخبی از ص 362 تا ص 370.
[17] ـ «تفسیر أبوالفتوح رازی » ج 2، ص 198.
[18] ـ این اشعار جزء قصیده ای است که عمرو بن عاص از مصر برای معاویه فرستاد؛ و چون معاویه می خواست او را از ولایت مصر عزل کند با این قصیده که در ذمّ او و مدح أمیرالمؤمنین علیه السّلام بود منصرف شد. این ابیات را در «أنوار نعمانیّه » سیّد نعمت الله جزایری در ص 38 و ص 39 آورده است .
[19] ـ «دیوان أبی تمام طائی » ص 143. و شرح حال أبو تمام را خطیب در «تاریخ بغداد»، ج 8، از سص 248 تا ص 253، تحت عنوان حبیب بن أوس أبو تمام طائی شاعر آورده است .
و در «مناقب » ابن شهرآشوب ج 1، ص 539 این پنج بیت را با یک بیت دیگر آورده است ؛ و آن بیت اینست :
أحجَّةُ ربّ العالمین و وارثُ النَّبیِّ ألا عهدٌ و فیّ و لا اصر
[20] ـ از أبو محمّد سفیان بن مصعب عَبدی کوفی است (الغدیر، ج 2، ص 292).
[21] ـ در کتاب «نقض » که معروف است به «بعض مثالب النّواصِب فی نقض بعض فضائح الرَّوافض » تصنیف أبو رشید عبدالجلیل قزوینی رازی ، در ص 247 آورده است که : مَهیار بن مرزویه کاتب ، از فرزندان انوشیروان عادل است .
«معناى اول را که رب باشد نمى توان مراد از مولى در حدیث رسول الله گرفت، زیرا لازمه آن کفر است.و معناى دوم و سوم تا سیزدهم را نیز نمى توان گرفت، زیرا لازمه آن کذب و دروغ است، چون معلوم است که صحیح نیست بگوئیم: هرکس که رسول خدا عموى اوست، یا مثلا معتق اوست، یا مالک اوست، یا شریک اوست، و یا هم پیمان و هم عهد با اوست، على بن ابیطالب هم عموى او، و یا معتق او، و یا مالک او، و شریک او، و هم عهد با اوست، و معناى چهاردهم تا هیجدهم یعنى صاحب و همسایه و وارد بر قبیله و داماد و قریب را نمى توان مراد از حدیث گرفت، چون لازمه اش سخافت و کوتاهى معرفى و بى ارزش بودن این خطبه مهم است.
معنى ندارد که رسول خدا در این مجتمع عظیم، در بین مسیر، و گرماى هوا، امر به توقف کند و دستور بدهد که آنان که پیشاپیش رفتهاند مراجعت کنند، و آنان که از عقب مى رسند بمانند و حرکت نکنند، و همه را در یک محلى که منزلگاه نیست نگهدارد بر اساس وحى خداوندى که شبیه به تهدید صورت گرفت، و مردم هم که در رنجسفر و در گرماى هوا و نامساعد بودن محل توقف، بطوریکه چون روى زمین براى استماع خطبه مىنشستند، نیمى از رداى خود را زیر پا، و نیم دیگر را بر سر مىانداختند، که گرما از زمین و از آسمان آنان را به تعب نیفکند، آنگاه منبرى از کوهان هاى شتر ترتیب دهند، و پیامبر بر آن منبر بالا رود، و بگوید: چون خبر رحلت مرا خداوند به من اطلاع داده است، لذا این امر مهم و توقف مردم براى این جهت است که مبادا وقتش فوت شود، و مطلبى است که از نظر دین و دنیا در کمال اهمیت، بلکه در اقصى درجه عنایت است، آنوقت مردم را خبر دهد به مطلبى که هیچ فائدهاى بر آن مترتب نیست، و در اعلان عمومى آن آنهم بدین کیفیت و خصوصیت هیچ نیازى نباشد.مثل اینکه بگوید: هر کس که من همنشین او هستم و یا همسایه او و یا وارد بر قبیله و عشیره او و یا داماد او و یا نزدیک و قریب به او، على بن ابیطالب همانند من همنشین او و یا همسایه او، و یا وارد بر قبیله او، و داماد و نزدیک اوست.
ما این کار را درباره صاحبان عقلهاى ضعیف، احتمال نمىدهیم، تا چه رسد درباره صاحب عقل اول و انسان کامل: پیامبر رحمت و خطیب بلاغت.و علیهذا تهمت زشتى است که ما درباره پیامبر اسلام بعضى از این معانى را از کلمه مولى نسبت دهیم.
و بنابر فرض آنکه یکى از این معانى مراد باشد چه فضیلتى براى امیر المؤمنین علیه السلام خواهد بود که در آن محفل عظیم به او تهنیت گویند، و صدا به بخ بخ بلند کنند، و سعد بن ابى وقاص در حدیث وارد شده از او، این فضیلت را بر تمام شترهاى سرخ مو، و یا از تمام دنیا و آنچه در آنست، ترجیح دهد، اگر بنا به فرض عمر نوح را هم به او بدهند، و در این مدت طولانى از این شترهاى سرخ مو، و یا ازدنیا و ما فیها بهرهمند گردد؟!
و منعِم و عَقید، یعنى نعمتدهنده و همپیمان، اینها را هم نمىتوان مراد از مولى در حدیث گرفت.زیرا معلوم است که ملازمهاى نیستبین اینکه هر کس که رسول الله منعم او باشد على بن ابیطالب نیز منعم او باشد.و ملازمهاى نیستبین اینکه هر کس که رسول خدا با او همعهد و پیمان باشد على علیه السلام هم با او چنین باشد، مگر آنکه بگوئیم: مراد آنست که هر که رسول خدا در دین و هدایت و تهذیب و ارشاد و عزت در دنیا و نجات در آخرت منعم اوست، على علیه السلام نیز به مثابه پیامبر منعم اوست، چون قائم مقام او، و حافظ شریعت او، و مبلغ دین او، و اعلان کننده نهج و سنت اوست، فلهذا خداوند دین خود را به او کامل کرده، و نعمتخود را تمام نموده است.و در اینصورت با معناى امامت و ولایتى که ما درصدد اثبات آن هستیم انفکاک ندارد و مساوق با همان جهتى است که از معناى اولویت و ولایتبه معناى ریاست و صاحب اختیارى استفاده مىشود.
و در عقید بگوئیم: مراد از پیمان، عهدهائى بوده است که بین رسول خدا و بعضى از قبائل براى صلح و آرامش، و یا براى نصرت آنحضرت منعقد شده است، و امیر المؤمنین علیه السلام در این پیمانها بعد از رسول خدا به منزله پیغمبر خدا هستند که براى تنظیم سلطنت اسلامیه، و حکومت الهیه، و رفع هرج و مرج، قیام و اقدام نمایند.و در اینصورت نیز با معناى ولایتبه معناى امامت و ریاست عامه الهیه منافات ندارد، و مطلوب در هر حال حاصل است.
و محبّ و ناصر نیز در هر صورت و بر هر تقدیر نمىتواند مراد از حدیثشریف باشد، زیرا که منظور از من کنت محبه او ناصره فعلى ناصره او محبه اگر اخبار از وجوب محبت و نصرت مؤمنان بر على بن ابیطالب، و یا انشاء این معنى است، و معنایش این مىشود که: هر کس من دوستدار او هستم، و یارىکننده او هستم، على دوستدار و یار اوست، و یا بر على واجب است که دوستدار و یار او باشد، در اینصورت لزومى نداشت که این اخبار از محبت و نصرت على و یا انشاء وجوب آنها را در حضور جمعیتبگوید، و به مستمعان ابلاغ کند، بلکه لازم بود رسول خدا به خود امیر المؤمنین علیه السلام اخبار دهد، و یا انشاء وجوب کند.
مگر اینکه مراد از خطبه و استماع تودههاى مردم، جلب عواطف و تشدیدمحبت آنها به على علیه السلام گردد که چون بدانند امیر المؤمنین در رتبه و درجه پیغمبر اکرم، دوستدار و یار آنهاست، بنابراین بر آنها لازم است از او متابعت کنند، امر او را گردن نهند و هیچگاه در مقام خلاف و رد گفتار او برنیایند.
و چون رسول خدا صلى الله علیه و آله گفتار خود را با جمله من کنت مولاه آغاز کردند معلوم مىشود که بنابراین تقدیر، از محبت و نصرت اراده نفرموده است مگر همان - گونه محبت و نصرتى را که خود نسبتبه افراد مؤمنین داشته است.فلهذا على علیه السلام همچنین محبتى به مردم دارد، و چنین نصرتى از آنها مىنماید.
و در اینصورت این نوع از محبت و نصرت همانند محبت و نصرت رسول خدا اختصاص به زعیم دین و دنیا و مالک امور، و دافع از کیان و ناموس آنها و نگهدار بیضه اسلام خواهد داشت، و این معنى همان معناى اولویتبه آنها از نفوسشان است که اگر نباشد، گرگان درنده، و وحوش درهم شکننده، و ایادى اعادى کفر و نفاق، جامعه اسلام را درهم مىشکنند، و دستهاى عناد از هر سو دراز مىشود، غارتهاى بنیاد برکننده اموال مسلمین را مباح، و نفوسشان را در معرض هلاک، و ناموس و حرم خدا را هتک مىنمایند.و دیگر غرض از دعوت و بسط نظام دین از بین مىرود.و البته کسى که در محبت و نصرت تا این سر حد باید بوده باشد او خلیفه خداوند بر روى زمین و خلیفه رسول خدا خواهد بود.و اینست معناى ولایت کبراى الهیه.
و اگر مراد از حدیث، اخبار از وجوب محبت و نصرت على بن ابیطالب استبر جماعت مؤمنان و یا انشاء این معنى است، و معنایش این مىشود که: هر کس که من دوستدار و یار او هستم او دوستدار و یار على بن ابیطالب است، و یا بر او واجب است که دوستدار و یار على باشد، در اینصورت این معنى امر تازهاى نبود که محتاج به خطبه و تشکیل اجتماع مردم بدین نحو بوده باشد، زیرا معلوم است که چون امیر المؤمنین از مؤمنان است، طبق آیات قرآن کریم، مردم او را دوست دارند، و یا باید دوست داشته باشند.
از این گذشته اگر مراد از حدیث انشاء و یا اخبار از محبت مسلمانان و یا نصرت آنها نسبتبه امیر المؤمنین علیه السلام بود، باید بفرماید: من کان مولاى فهو مولى علىّ یعنى هر کس محب و یا ناصر من استباید او محب و ناصر على باشد،در صورتى که معناى مولى محب و ناصر است نه محبوب و منصور.و بنابراین نمىتوان معنائى براى این حدیث قائل شد.و شاید به ملاحظه همین هتسبط ابن جوزى در «تذکره» خود ص 19 گفته است که: در این حدیث نمىتوانیم لفظ مولى را بر معناى ناصر حمل کنیم.
و نیز از این گذشته وجوب محبت و نصرت مسلمین، اختصاص به امیر المؤمنین ندارد، بلکه بر مسلمین لازم است که همه مؤمنین را دوست داشته باشند و آنها را یارى کنند.بنابراین وجه اختصاص امیر المؤمنین علیه السلام بدین جهت چیست؟ و اگر از محبت و نصرت، یکدرجه و مرتبه مخصوص از آن اراده شود که از محبتهاى معمولى که رعایا و امت نسبتبهم دارند بیشتر است، مانند وجوب پیروى و اطاعت، و امتثال اوامر و تسلیم در برابر فرامین، در اینصورت مرجع این محبت و نصرت، همان حجیت و امامت است، بخصوص که نبى اکرم همانند آنرا در حدیثبراى خود بیان کرده و فرمودند: من کنت مولاه فعلى مولاه، و تفکیک بین این دو مزیت، در کلام واحدى که داراى سیاق واحدى است معنى ندارد.
بارى از این معانى بیست و هفتگانه که براى مولى بیان شد تا بحال در بیست و دو معناى آن بحث کردیم، و معلوم شد که هیچیک از آنها نمىتوانند مراد و منظور از لفظ مولى در حدیث ولایتباشند، باقى ماند پنج معناى دیگر:
1- ولى 2- اولى بالشىء (سزاوارتر به چیزى) 3- سیّد (آقائى که مالک بنده و یا آزادکننده بنده نباشد، و بدین لحاظ به او مولى نگویند، بلکه به جهت نفس سیادت و آقائى به او مولى گویند) 4- متصّرف فى الامر (متصرف در چیزى) 5- متولّى فى الامر (متولى و صاحب اختیار در چیزى).
اما معناى سید نیز باید همان معناى اولى از نقطهنظر سیادت دینیه عامه بر امت اسلام باشد، زیرا که معنى ندارد رسول اکرم صلى الله علیه و آله با آنکه سیادت خودش الهى بود به پسر عم خود سیادتى بدهد که در آن ظلم و ستم باشد.
و همچنین معناى متصرف در امر باید تصرف الهى معنوى باشد که همان مساوق با سیادت الهیه و ولایتسبحانیه است.تصرف در امر را بسیارى معناى ولایتشمردهاند، همچنانکه فخر رازى در تفسیر خود از قفال در تفسیر آیه مبارکه:
و اعتصموا بالله هو مولاکم[1] آورده است که قفال گفته است: هو مولاکم یعنى سیدکم و المتصرف فیکم یعنى خداوند آقاى شما و متصرف در امور شماست.و نیز سعید چلبى مفتى روم، و شهاب الدین احمد خفاجى هر دو آنها در تعلیقه خود بر تفسیر «بیضاوى» آوردهاند، و در «صواعق» از معانى حقیقیه مولى شمرده است، و کمال الدین جهرمى نیز در «ترجمه صواعق» آورده است، و محمد بن عبد الرسول برزنجى در «نواقض»، و شیخ عبد الحق در «لمعات» خود ذکر کردهاند.
و بنابراین مراد از این مولى متصرفى است که خداوند سبحانه او را برانگیخته است که متبوع واقع گردد و عالم بشریت را به مدارج و معارج انسانیت و رستگارى رهبرى کند، پس او اولى و سزاوارتر است از غیر خود در تصرف در جامعه انسانى.و او باید یا پیغمبر مبعوثى باشد، یا امام واجب الاطاعة که از ناحیه آن پیامبر منصوص باشد به امر حضرت خداوندى.
و همچنین معناى متولّى امر و صاحب اختیار در امور باید اینطور باشد تا بتواند از طرف خدا به حق اختیارات مردم را در دست گیرد و آنها را به کمال، هدایت کند.
ابو العباس مبرد متولّى امر را از معانى مولى شمرده است، آنجا که خداوند فرماید:
بان الله مولى الذین آمنوا[2] یعنى: خداوند متولى امور مردمى است که ایمان آوردهاند.آنگاه گفته است که ولى و مولى یک معنى دارند.و ابو الحسن واحدى در تفسیر «وسیط» خود، و قرطبى در تفسیر خود در آیه شریفه:
بل الله مولاکم[3] آوردهاند که مراد از مولى متولى امور است.و ابن اثیر در «نهایه»، و زبیدى در «تاج العروس» و ابن منظور در «لسان العرب» همین معنى را براى مولى ذکر کردهاند، و گفتهاند: از این قبیل است معناى حدیث وارد از رسول خدا صلى الله علیه و آله که: ایّما امراة نکحتبغیر اذن مولاها فنکاحها باطل «هر زنى که بدون اذن متولى در امور خود نکاح کند، آن نکاح باطل است».و در روایتىآمده است: بغیر اذن ولیها یعنى متولى امر خود.
و بیضاوى در سه جاى از تفسیر خود: در قوله تعالى:ما کتب لنا هو مولانا[4] «آنچه خداوند براى ما نوشت، اوست متولى امور ما»، و در قوله تعالى:و اعتصموا بالله هو مولاکم[5] «اعتماد و استمساک به خدا کنید که اوست متولى امور شما»، و در قوله تعالى:و الله مولاکم[6] «و خداوند متولى امور شماست»، آورده است که مراد از مولى در این آیات متولى امر است.
و ابو السعود عمادى در تفسیر خود در آیه شریفه:و الله مولاکم[7] «و خداوند مولاى شماست»، و در آیه شریفه:هى مولاکم[8] «آتش مولاى شماست» ذکر نموده است که مراد از مولى، متولى امر است.و راغب اصفهانى در «مفردات» خود نیز همینطور ذکر کرده است.
پی نوشت:
[1] ـ آی? 78، از سور? 22: حجّ.
[2] ـ آی? 11، از سور? 47: محمّد صلّی الله علیه و آله .
[3] ـ آی? 150، از سوره 3: آل عمران .
[4] ـ آی? 51، از سور? 9: توبه . و تمام آیه اینست : قُلْ لَن یُصِیبُنَا إِلَّا مَا کَتَبَ اللَهُ لَنَا هُوَ مَوْلَانَا وَ عَلَی اللَهِ فَلْیَتَوَکَّلُ الْمُؤمِنُونَ.
[5] ـ آی? 78، از سور? 22: حجّ.
[6] ـ آی? 2، از سور? 66: تحریم .
[7] آی? 2، از سور? 66: تحریم .
[8] ـ آی? 15، از سور? 57: حدید.
10 – (یوم رفع الدرج) روز بلندى گرفتن منزلتشایستگان;
قال على (ع):إن هذا یوم عظیم الشأن ، فیه وقع الفرج ، ورفعت الدرج و وضحت الحجج و هو یوم الیضاح والافصاح من المقام الصراح ، و یوم کمال الدین و یوم العهد المعهود )... بحارالانوار ، 97: .116 )
على (ع) فرمود :امروز ( عید غدیر ) روز بس بزرگى است .در این روز گشایش رسیده و منزلت ( کسانى که شایسته آن بودند ) بلندى گرفت و برهان هاى خدا روشن شد و از مقام پاک با صراحت سخن گفته شد و امروز روز کامل شدن دین و روز عهد و پایمان است .
فَاعْلَمُوا مَعاشِرَ النّاسِ (ذالِکَ فیهِ وَافْهَموهُ وَاعْلَمُوا) أَنَّ اللَّهَ قَدْ نَصَبَهُ لَکُمْ وَلِیّاً وَإِماماً فَرَضَ طاعَتَهُ عَلَى الْمُهاجِرینَ وَالْأَنْصارِ وَ عَلَى التّابِعینَ لَهُمْ بِإِحْسانٍ، وَ عَلَى الْبادى وَالْحاضِرِ، وَ عَلَىالْعَجَمِىِّ وَالْعَرَبىِّ، وَالْحُرِّ وَالْمَمْلوکِ وَالصَّغیرِ وَالْکَبیرِ، وَ عَلَىالْأَبْیَضِ وَالأَسْوَدِ، وَ عَلى کُلِّ مُوَحِّدٍ، ماضٍ حُکْمُهُ، جازٍ قَوْلُهُ، نافِذٌ أَمْرُهُ، مَلْعونٌ مَنْ خالَفَهُ، مَرْحومٌ مَنْ تَبِعَهُ وَ صَدَّقَهُ، فَقَدْ غَفَرَاللَّهُ لَهُ وَلِمَنْ سَمِعَ مِنْهُ وَ أَطاعَ لَهُ.
ای مردم،این مطلب را درباره او بدانید وبفهمید،و بدانید که خداوند او رابرای شما صاحب اختیار و امامی قرار داده که اطاعتش را واجب نموده است بر مهاجرین و انصار و بر تابعین آنان به نیکی،و بر روستایی و شهری،و بر عجمی و عربی،و بر آزاد و بنده،و بر بزرگ و کوچک،و بر سفید و سیاه.بر هر یکتا پرستی حکم او اجرا شونده و کلام او مورد عمل و امر او نافذ است.هر کس با او مخالفت کند ملعون است،و هر کس تابع او باشد و او را تصدیق نماید مورد رحمت الهی است.خداوند او را و هر کس را که از او بشنود و او را اطاعت کند آمرزیده است .
مَعاشِرَالنّاسِ،(فَضِّلُوهُ). مامِنْ عِلْمٍ إِلاَّ وَقَدْ أَحْصاهُاللَّهُ فِىَّ، وَ کُلُّ عِلْمٍ عُلِّمْتُ فَقَدْ أَحْصَیْتُهُ فى إِمامِ الْمُتَّقینَ، وَما مِنْ عِلْمٍ إِلاّ وَقَدْ عَلَّمْتُهُ عَلِیّاً، وَ هُوَ الْإِمامُ الْمُبینُ (الَّذى ذَکَرَهُ اللَّهُ فى سُورَةِ یس: (وَ کُلَّ شَىْءٍ أَحْصَیْناهُ فى إِمامٍ مُبینٍ)
ای مردم،علی را(بر دیگران)فضیلت دهید.هیچ علمی نیست مگر آنکه خداوند آنرا در من جمع کرده است و هر علمی را که آموخته ام در امام المتقین جمع نموده ام،و هیچ علمی نیست مگر آنکه آنرا به علی آموخته ام.اوست«امام مبین»که خداوند در سوره یس ذکر کرده است:«و کل شیی ء احصیناه فی إمام مبین»،«و هر چزی را در امام مبین جمع کردیم».
أَوَّلُ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ (لَمْ یَسْبِقْهُ إِلَى الْایمانِ بى أَحَدٌ)، وَالَّذى فَدى رَسُولَاللّهِ بِنَفْسِهِ، وَالَّذى کانَ مَعَ رَسُولِ اللّهِ وَلا أَحَدَ یَعْبُدُاللّهَ مَعَ رَسُولِهِ مِنَ الرِّجالِ غَیْرُهُ. أَوَّلُ النّاسِ صَلاةً وَ أَوَّلُ مَنْ عَبَدَاللّهَ مَعى. أَمَرْتُهُ عَنِاللّهِ أَنْ یَنامَ فى مَضْجَعى، فَفَعَلَ فادِیاً لى بِنَفْسِهِ.
او(علی)اول کسی است که به خدا و رسولش ایمان آورد و هیچکس در ایمان به من بر او سبقت نگرفت.اوست که با جان خود در راه رسول خدا فداکاری کرد.اوست که با پیامبر خدا بود در حالی که هیچکس از مردان همراه او خدا را عبادت نمی کرد.اولین مردم در نماز گزاردن،و اول کسی است که با پیامبر خدا بود در حالی که هیچکس از مردان همراه او خدا را عبادت نمی کرد.اولین مردم در نماز گزاردن،و اول کسی است که با من خدا را عبادت کرد.از طرف خداوند به او امر کردم تا در خوابگاه من بخوابد،او هم در حالیکه جانش را فدای من کرده بود در جای من خوابید.
مَعاشِرَالنّاسِ، فَضِّلُوهُ فَقَدْ فَضَّلَهُ اللّهُ، وَاقْبَلُوهُ فَقَدْ نَصَبَهُ اللّهُ.
ای مردم، او را فضیلت دهید که خدا او را فضیلت داده است،و او را قبول کنید که خداوند او را منصوب نموده است.@page_break@
11 - (یوم وضوح الحجج) روز روشن شدن دلایل خدا;
امام على(ع): هذا یوم ... فیه ... وضحت الحجج (این روزى است که دلایل خداوند در آن، روشن گشت.
وَأُقِرُّلَهُ عَلى نَفْسى بِالْعُبُودِیَّةِ وَ أَشْهَدُ لَهُ بِالرُّبُوبِیَّةِ، وَأُؤَدّى ما أَوْحى بِهِ إِلَىَّ حَذَراً مِنْ أَنْ لا أَفْعَلَ فَتَحِلَّ بى مِنْهُ قارِعَةٌ لایَدْفَعُها عَنّى أَحَدٌ وَإِنْ عَظُمَتْ حیلَتُهُ وَصَفَتْ خُلَّتُهُ - لاإِلاهَ إِلاَّهُوَ - لاَِنَّهُ قَدْأَعْلَمَنى أَنِّى إِنْ لَمْ أُبَلِّغْ ما أَنْزَلَ إِلَىَّ (فى حَقِّ عَلِىٍّ) فَما بَلَّغْتُ رِسالَتَهُ، وَقَدْ ضَمِنَ لى تَبارَکَ وَتَعالَى الْعِصْمَةَ (مِنَ النّاسِ) وَ هُوَاللَّهُ الْکافِى الْکَریمُ. فَأَوْحى إِلَىَّ: (بِسْمِاللَّهِ الرَّحْمانِ الرَّحیمِ، یا أَیُهَاالرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ ــ فى عَلِىٍّ یَعْنى فِى الْخِلاَفَةِ لِعَلِىِّ بْنِ أَبى طالِبٍ ــ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللَّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّاسِ)مَعاشِرَالنّاسِ، ما قَصَّرْتُ فى تَبْلیغِ ما أَنْزَلَ اللَّهُ تَعالى إِلَىَّ، وَ أَنَا أُبَیِّنُ لَکُمْ سَبَبَ هذِهِ الْآیَةِ: إِنَّ جَبْرئیلَ هَبَطَ إِلَىَّ مِراراً ثَلاثاً یَأْمُرُنى عَنِ السَّلامِ رَبّى - وَ هُوالسَّلامُ - أَنْ أَقُومَ فى هذَا الْمَشْهَدِ فَأُعْلِمَ کُلَّ أَبْیَضَ وَأَسْوَدَ: أَنَّ عَلِىَّ بْنَ أَبى طالِبٍ أَخى وَ وَصِیّى وَ خَلیفَتى (عَلى أُمَّتى) وَالْإِمامُ مِنْ بَعْدى، الَّذى مَحَلُّهُ مِنّى مَحَلُّ هارُونَ مِنْ مُوسى إِلاَّ أَنَّهُ لانَبِىَّ بَعْدى وَهُوَ وَلِیُّکُمْ بَعْدَاللَّهِ وَ رَسُولِهِ، وَقَدْ أَنْزَلَ اللَّهُ تَبارَکَ وَ تَعالى عَلَىَّ بِذالِکَ آیَةً مِنْ کِتابِهِ (هِىَ): (إِنَّما وَلِیُّکُمُاللّهُ وَ رَسُولُهُ وَالَّذینَ آمَنُواالَّذینَ یُقیمُونَ الصَّلاةَ و وَیُؤْتونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ راکِعُونَ)، وَ عَلِىُّ بْنُ أَبى طالِبٍ الَّذى أَقامَ الصَّلاةَ وَ آتَىالزَّکاةَ وَهُوَ راکِعٌ یُریدُاللَّهَ عَزَّوَجَلَّ فى کُلِّ حالٍ.
اقرار می کنم برای خداوند بر نفس خود بعنوان بندگی او،و شهادت می دهم برای او به پروردگاری،و آنچه به من وحی نموده ادا می نمایم از ترس آنکه مبادا اگر انجام ندهم عذابی از او بر من فرود اید که هیچکس نتواند آنرا دفع کند هر چند که حیله عظیمی بکار بندد و دوستی او خالص باشدنیست خدایی جز اوزیرا خداوند به من اعلام فرموده که اگر آنچه در حق علی برمن نازل نموده ابلاغ نکنم رسالت او را نرسانده ام،و برای من حفظ از شر مردم را ضمانت نموده و خدا کفایت کننده و کریم است. خداوند به من چنین وحی کرده است:«بسم الله الرحمن الرحیم،یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربکفی علی یعنی فی الخلافة لعلی بن ابی طالبو إن لم تفعل فما بلغت رسالته و الله یعصمک من الناس»،«ای پیامبر ابلاغ کن آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده درباره علی،یعنی خلافت علی بن ابی طالبو اگر انجام ندهی رسالت او را نرسانده ای،و خداوند تو را از مردم حفظ می کند». ای مردم،من در رساندن آنچه خداوند بر من نازل کرده کوتاهی نکرده ام،و من سبب نزول این آیه را برای شما بیان می کنم:
جبرئیل سه مرتبه بر من نازل شد و از طرف خداوند سلام پروردگارمکه او سلام است مرا مأمور کرد که در این محل اجتماع بپا خیزم و برهر سفید و سیاهی اعلام کنم که«علی بن ابی طالب برادر من و وصی من و جانشین من بر امتم و امام بعد از من است.نسبت او بمن همانند نسبت هارون به موسی است جز اینکه پیامبری بعد از من نیست.و او صاحب اختیار شما بعد از خدا و رسولش است»،و خداوند در این مورد آیه ای از کتابش بر من نازل کرده است:«انما ولیکم الله و رسوله و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلاة و یؤتون الزکاة و هم راکعون»،«صاحب اختیار شما خدا و رسولش هستند و کسانی که ایمان آورده و نماز را بپا می دارند و در حال رکوع زکات می دهند»
12 - (یوم محنة العباد) روز آزمایش بندگان;
امام على(ع): هذا یوم محنة العباد (این روز آزمایش بندگان است) مصباح المتهجد، ص 700.
روز آزمون: «ویوم محنة العباد»، «محنت» به معناى آزمودن است و «امتحان» نیز از همین باب است. روز غدیر روز آزمایش بندگان بود، روزى که خداوند، ولى و پذیرش ولایتش را وسیله آزمودن انسانها قرار داد، هر که آن را پذیرفت و بدان پاى بند بود، سرفراز از بوته آزمایش درآمد، و هر که آن را رفض کرد ـ هر چند در آن هنگام تبریک گفت ـ در این امتحان پذیرفته نشد، چرا که نفى ولایت در حقیقت رها کردن رسالت و ترک توحید است.
13 - (یوم دحر الشیطان)روز راندن شیطان;
امام على(ع): و هو ... یوم دحر الشیطان (روز غدیر روز راندن شیطان است) مصباح المتهجد، ص 700.
روز راندن شیطان: «یوم دحر الشیطان». «دحر» بر وزن «دهر» به معناى راندن است. (صحاح اللغة، مادّه «دهر»)
در روز غدیر با کامل شدن دین، شیطان نیز براى دومین بار رانده شد، شیطان که از دین کامل و حقیقت ایمان دل خوشى ندارد، دوست مى داشت دین، ناتمام و ابتر بماند و به کفار وعده مى داد که با مرگ پیامبر(ص) نفس راحتى مى کشند، با واقعه غدیر، وسوسه ها، توطئه ها و نقشه ها، نقش بر آب شد و همان گونه که کافران مأیوس و نومید شدند (الیوم یأس الذین کفروا من دینکم ـ مائده،5)، شیطان نیز مأیوس و رانده درگاه الهى شد؛ همو که راضى به خلافت انسان براى خدا نبود و با سجده نکردن طرد و رجم شد، راضى به خلافت على(ع) براى پیامبر(ص) نیز نبود و از این رو مدحور گردید.
14 - (یوم الایضاح) روز آشکار کردن حقیقت
امام على(ع): و هو یوم الایضاح (روز غدیر، روز آشکار کردن حقیقت است) مصباح المتهجد، ص 700.
روز پرده بردارى از مقام امامت: «هذا یوم الایضاح والافصاح عن المقام الصراح». «افصاح» به معناى اظهار کردن و مرادف با «ایضاح» است، یعنی روز آشکار شدن مقام واقعی خلافت و ولایت:
مَعاشِرَالنّاسِ، هذا عَلِىٌّ أخى وَ وَصیىّ وَ واعی عِلْمى، وَ خَلیفَتى فى اُمَّتى عَلى مَنْ آمَنَ بى وَعَلى تَفْسیرِ کِتابِ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ وَالدّاعی إِلَیْهِ وَالْعامِلُ بِما یَرْضاهُ وَالُْمحارِبُ لاَِعْدائهِ وَالْمُوالی عَلى طاعَتِهِ وَالنّاهی عَنْ مَعْصِیَتِهِ. إِنَّهُ خَلیفَةُ رَسُولِ اللّهِ وَ أَمیرُالْمُؤْمِنینَ وَالْإمامُ الْهادی مِنَاللَّهِ، وَ قاتِلُ النّاکِثینَ وَالْقاسِطینَ وَالْمارِقینَ بِأَمْرِاللَّهِ.
ای مردم،این علی است برادر من و وصی من و جامع علم من، و جانشین من در امتم بر آنان که به من ایمان آورده اند، و جانشین من در تفسیر کتاب خداوند عز و جل و دعوت به آن، و عمل کننده به آنچه او را راضی می کند، و جنگ کننده با دشمنان خدا و دوستی کننده بر اطاعت او و نهی کننده از معصیت او. اوست خلیفه رسول خدا، و اوست امیرالمؤمنین و امام هدایت کننده از طرف خداوند، و اوست قاتل ناکثان و قاسطان و مارقان به امر خداوند.
15 - (یوم البیان عن حقایق الایمان) روز بیان کردن حقایق ایمان;
امام على(ع): و هو ... یوم البیان عن حقایق الایمان (روز غدیر روز بیان کردن حقایق ایمان است) مصباح المتهجد، ص 700.
روز بیان حقایق: «ویوم البیان عن حقائق الایمان». روزى که خط ایمان از دیگر خطوط ممتاز شد، کسانى که تا آن روز ادعاى ایمان به خدا و اطاعت از پیامبر را داشتند، در آن روز درونشان آشکار شد. در آن روز همه دانستند که اگر واقعاً معتقد به اطیعوا اللّه واطیعوا الرسول هستند باید از اوامر خدا و پیامبر و از جمله ولى امر، على بن ابى طالب(ع) که مصداق بارز و اَتم اطاعت از خدا و رسول است نیز پیروى کنند.اینجا بود که با نصب على(ع) و نقش بر آب شدن نقشه ها و برباد رفتن خواب و خیالها، حقایق را انکار کردند و مصداق قل لم تؤمنوا(حجرات،14) شدند، چرا که ایمان فقط گفتن شهادتین نیست، بلکه پذیرش ولایت، حقیقت آن است که باید در قلب تجلى و در عمل جلوه نماید.
16 - (یوم الولایة) روز ولایت;
امام رضا(ع) در حدیثى مفصل، روز غدیر را روز عرضه ولایتبه انسانها و مخلوقات معرفى مىکند، المراقبات، ص257.
فَاعْلَمُوا مَعاشِرَ النّاسِ (ذالِکَ فیهِ وَافْهَموهُ وَاعْلَمُوا) أَنَّ اللَّهَ قَدْ نَصَبَهُ لَکُمْ وَلِیّاً وَإِماماً فَرَضَ طاعَتَهُ عَلَى...
ای مردم،این مطلب را درباره او بدانید وبفهمید،و بدانید که خداوند او رابرای شما صاحب اختیار و امامی قرار داده که اطاعتش را واجب نموده است...
أَطیعوا وَانْقادوا لاَِمْرِاللَّهِ رَبِّکُمْ فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ هُوَ مَوْلاکُمْ وَإِلاهُکُمْ، ثُمَّ مِنْ دونِهِ رَسولُهُ وَنَبِیُّهُ الُْمخاطِبُ لَکُمْ، ثُمَّ مِنْ بَعْدى عَلىٌّ وَلِیُّکُمْ وَ إِمامُکُمْ بِأَمْرِاللَّهِ رَبِّکُمْ، ثُمَّ الْإِمامَةُ فى ذُرِّیَّتى مِنْ وُلْدِهِ إِلى یَوْمٍ تَلْقَوْنَ اللَّهَ وَرَسولَهُ.
اطاعت کنید و در مقابل امر خداوند پروردگارتان سر تسلیم فرود آورید،چرا که خداوند عز و جل صاحب اختیار شما و معبود شما است،و بعد از خداوند رسولش و پیامبرش که شما را مخاطب قرار داده،و بعد از من علی صاحب اختیار شما و امام شما به امر خداوند است،و بعد از او امامت در نسل من از فرزندان اوست تا روزی که خدا و رسولش را ملاقات خواهید کرد.
17 - (یوم الکرامة) روز کرامت;
امام صادق(ع): در هنگام ملاقات با برادر ایمانى خود بگو: الحمدالله الذى اکرمنا بهذا الیوم (حمد خداوند را که ما را در این روز کرامت داد) المرقبات، ص257.
غدیر ثمره نبوت واساس دین اسلام است. دینی که به انسان کرامت بخشید(وَلَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ.سوره اسراءآیه70)و زمینههاى رشد وکمالش را فراهم آورد .روز غدیر خم روز نصب امیر المؤمنین به خلافت است واطاعت از اوبه فرمان خدا و رسول گرامی اسلام(ص) بهترین مسیر رسیدن به کرامت انسانی است.
18 - (یوم کمال الدین) روز کمال دین;
امام على(ع) و هو ... یوم کمال الدین (غدیر، روز کمال دین است) مصباح المتهجد، ص 700.
روز کامل شدن دین: «ویوم کمال الدین …»، روزى است که دین خداوند کامل شد. کارى که در روز غدیر صورت گرفت آنچنان از اهمیت برخوردار بود که حق تعالى در شأن آن فرمود: الیوم اکملت لکم دینکم، کارى که اگر صورت نمى گرفت، نه تنها دین به مرحله کمال خود نمى رسید که در حقیقت اصل رسالت نیز ابلاغ نشده بود، فان لم تفعل فما بلغت رسالته از این روى على(ع) نیز خود فرمود: وکمل اللّه دینه….
19 - (یوم الفصل) روز جداسازى حق از باطل;
امام على(ع): هذا یوم الفصل الذى کنتم توعدون (این روز جداسازى است که به آن وعده داده شدهاید) مصباح المتهجد، ص 700.
روز داورى: «هذا یوم الفصل الذى کنتم توعدون»، روز غدیر روز جدایى حق از باطل است و این عبارت امام(ع) در حقیقت تشبیهى از غدیر به قیامت است و یا به عبارت صحیح تر تاویل به آن است، که قرآن فرمود: هذا یوم الفصل الذى کنتم به تکذبون(صافات،2) و نیز فرمود: وهذا یومکم الذى کنتم توعدون(انبیاء،103)در این تشبیه و تأویل دو نکته وجود دارد: اوّل این که آن گونه که روز قیامت حق از باطل جدا مى شود و اهل حقیقت و ایمان روانه بهشت مى شوند و گروه باطل به سوى دوزخ برده مى شوند، روز غدیر نیز فرقه ناجیه، مؤمنان به ولایت هستند و در صراط مستقیم که همان امام مفترض الطاعة است (انا سبیله الذى نصبنى للاتباع بعد نبیّه) قرار دارند، و جز آنها که از حق و ولایت اعراض کرده اند، دوزخى اند.
دوم این که کفار و مشرکان انتظار وقوع قیامت را نداشتند و مى پنداشتند که واقعیت ندارد؛ دشمنان ولایت نیز انتظار چنین روزى را نداشتند و نمى پنداشتند که خداوند وصى و جانشینى براى پیامبر(ص) تعیین و نصب کنند، اما با حیرت تمام مشاهده کردند که خداوند خود داورى کرد و امام و ولى را تعیین نمود و پیامبر(ص) را مأمور به ابلاغ آن فرمود.
اسلام علاوه بر اینکه برای برخی از روزها اسم های خاصی مانند عید قربان، عید فطر، روز عرفه و ... برگزیده بر همه این روزها نام ایام الله نهاده است تا عظمت و قداست این روزها هر چه بیشتر در ذهن و دل مؤمنان، نقش بسته و موجب تذکر و تنبه آنان گردد.
یکی از روزهایی که در اسلام برای تعظیم آن، از شیوه نامگذاری بهره گرفته شده غدیر است ویژگی غدیر این است که نامهای گوناگونی برای آن قرار داده شده و این خود عظمت این روز را نسبت به روزهای دیگر نشان می دهد نامهای روز غدیر، از اسرار و ابعاد این روز پرده برمی دارند هر نامی از این نامها دری تازه از قلعه بلند غدیر بر ما می گشاید چه آنکه اسلام بر برگزیدن نامی برای زمان یا مکان و یا هر چیز دیگر، خصوصیات مسمی را در نظر داشته و به جنبه ها و زوایای آن توجه کرده است. از این روی شناختن و شناساندن نامهای روز غدیر یک ضرورت است. با این کار تصویری روشن از این روز در ذهن و دل نقش بسته و بیش از پیش این روز بزرگ را می شناساند.
در ذیل به تعدادی از اسامی غدیر همراه با بخش هایی از خطبه غدیریه که درباره معرفى روز غدیر و بیان عظمت و شکوه آن است، اشارت مى شود.
50 نام برای روز غدیر:
1-(عیدالله الاکبر) بزرگترین عید خدا;
امام رضا(ع) مىفرماید: و هو عید الله الاکبر (عید غدیر، برترین عید خداوند است)، الغدیر، ج 1، ص286.
روز غدیر، عید بزرگ: «ان اللّه جمع لکم معشر المؤمنین، فى هذا الیوم عیدین عظمین کبیرین». آن گونه که پیش از این نیز یادآورى شد، هنگامى که امام(ع) این خطبه را ایراد فرمود، روز غدیر مصادف با روز جمعه بوده است، به همین دلیل تعبیر به «عیدین» کرده و هر دو را به عظمت و بزرگى یاد کرده است. این خود بهترین دلیل بر «تعیّد» روز هجدهم ذو الحجة و برگزارى مراسم جشن و سرور و بزرگداشت آن است.
در عید بودن روز غدیر، روایات متعددى از پیامبر(ص) و امامان شیعه(ع) به ما رسیده است، از جمله در روایتى از پیامبر(ص) مى خوانیم که فرمود:
یوم غدیرخم افضل اعیاد امتى:( ر. ک: بحار الانوار، ج97، ص110)
و در روایتى از امام صادق مى خوانیم که فرمود:
انه یوم عید و فرح و سرور:( بحارالانوار، ج98، ص298) و یا مى فرماید: اشرف و اعظم اعیاد است.( ر. ک: وسائل الشیعه، کتاب الصوم، باب الصوم المندوب(ب14) ح1،2،4،6،7،9 و10)
نویسنده «الغدیر»، از برخى بزرگان از دانشمندان اسلام چون ابو ریحان بیرونى، ابن طلحه شافعى و ابن خلکان نقل مى کند که از این روز با نام «عید» یاد کرده اند. ( الغدیر، ج1، ص267 و 268 )
2 - (یوم وقوع الفرج) روز گشایش
امام على (ع): هذا یوم فیه وقع الفرج (این، روزى است که گشایش در آن مىرسد)مصباح المتهجد، ص700.
غدیر روز بزرگ، روز گشایش ، روز تکامل …: «ان هذا یوم عظیم الشأن، فیه وقع الفرج ورفعت الدرج ووضحت الحجج». عظمت این روز بدان جهت است که ظرف ظهور اراده الهى و زمان ابلاغ پیام الهى و آثار مترتب بر آن است؛ روزى است که گشایش و فرج حاصل شد، چرا که نگرانى امت اسلام نسبت به زمان پس از پیامبر را برطرف کرد و بدانها امید بخشید؛ روزى که نردبان تکامل افراشته شد و با طرح مسئله امامت و معرفى امام، دین به کمال لازم خود رسید، روزى که حجت ها آشکار شد و بر همگان اتمام حجت گردید.
3 - (یوم مرضاة الرحمن) روز خشنودى پروردگار;
امام صادق(ع): و فیه مرضاة الرحمن (در این روز، رضایتخداوند نهفته است)، بحارالانوار، ج 98، ص323
قسمت سوم خطابه:ای مردم! این علی(ع) است که مرا بیش از هر کس یاری کرده و از همه بر من سزاوارتر است. از تمام مردم به من نزدیکتر و از همه کس، نزد من محبوبتر و گرامی¬تر است.
خداوند عزّوجلّ و من از او راضی و خوشنودیم. آیه¬ای در قرآن مُشعِر به رضایت حق از بندگان، نازل نشده مگر آن که در شأن علی(ع) است و هر جا که خداوند مؤمنین را مخاطب قرار داده، در درجه نخست، نظر به او داشته است.
4 - (یوم مرغمة الشیطان) روز زبونى شیطان;
امام رضا(ع): انه یوم مرغمة الشیطان (روز غدیر، روز اندوه شیطان است) بحارالانوار، ج 98، ص323.
در غدیر، خداوند برای اکمال دین و اتمام نعمتش بر بندگان، چراغ فروزانی را توسط پیامبر اکرم(ص)معرفی نمود، که موجب یأس و نومیدی کافران ودر رأس آنان شیطان گشت.( (الیوم یأس الذین کفروا من دینکم ـ مائده،5)همانگونه که در خلقت انسان با تکبر از فرمان الهی سرپیچی کرد در این روز نیز از این انتصاب اندوهگین و خوار وذلیل گشت.
ابلیس و رؤسای اصحاب او هنگام منصوب شدن امیرالمؤمنین(ع) در روز غدیر حاضر بودند. در آن روز اصحاب ابلیس به او گفتند:«این امت مورد رحمت قرار گرفتند و از گمراهی محفوظ شدند، و دیگر نه ما و نه تو برآنان راهی نداریم، چرا که امام و پناه بعد از پیامبرشان را شناختند.»پس از شنیدن این سخنان ابلیس با ناراحتی از آنان جدا شد....(خطابه غدیر،محمد باقر انصاری)
عن جعفر ، عن ابیه (ص) قال :ان ابلیس عدوالله رن اربع رنات :یوم لعن ، و یوم اهبط الى الارض ، و یوم بعث النبى (ص) و یوم الغدیر . ( قرب الاسناد : .10 )
امام باقر (ع) از پدر بزرگوارش امام صادق (ع) نقل کرد که فرمود :
شیطان دشمن خدا چهار بار ناله کرد : روزى که مورد لعن خدا واقع شد و روزى که به زمین هبوط کرد و روزى که پیامبر اکرم (ص) مبعوث شد و روز عید غدیر .
5 - (یوم منار الدین)روز مشعل فروزان دین;
امام صادق(ع): یوم منار الدین اشرف منهما ،روز مشعل فروزان دین، از دو عید فطر و قربان گرامىتر است.
فرات بن احنف مىگوید: به امام صادق(ع) عرض کردم: جانم فدایت! آیا مسلمانان عیدى برتر از عید فطر و قربان و جمعه و روز عرفه دارند؟ فرمود: آرى! با فضیلت ترین، بزرگترین و شریفترین روز عید نزد خداوند، روزى است که خدا دین را در آن کامل ساخت و برپیامبرش محمد (ص) این آیه را نازل فرمود: (الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتى و رضیت لکم الاسلام دینا)گفتم: آن کدام روز بود؟ فرمود: هرگاه یکى از پیامبران بنىاسرائیل مىخواست جانشین خود را تعیین کند و انجام مىداد، آن روز را عید قرار مىدادند. آن روز، روزى است که پیامبر اکرم(ص) على(ع) را به عنوان هادى امت نصب کرد و این آیه نازل شد و دین کامل گشت و نعمت خدا بر مومنان، تمام شد.
6 - (یوم القیام )روز بپا خاستن;
امام صادق(ع): ذلک یوم القیام (روز غدیر، روز بپاخاستن است) بحارالانوار، ج 98، ص323.
حضرت صادق(ع) در حضور جمعى از هواداران و شیعیانش فرمود: آیا روزى را که خداوند، با آن روز، اسلام را استوار ساخت و فروغ دین را آشکار کرد و آن را براى ما و دوستان و شیعیانمان عید قرار داد، مىشناسید؟ گفتند: خدا و رسول و فرزند پیامبر داناتر است، آیا روز فطر است؟ فرمود: نه. گفتند: روز قربان است؟ فرمود: نه، هرچند این دو روز، بسیار مهم و بزرگند، اما روز «فروغ دین» از اینها برتر است، یعنى روز هیجدهم ذى حجه....: مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّهُ آخِرُ مَقامٍ أَقُومُهُ فى هذا الْمَشْهَدِ، فَاسْمَعوا وَ أَطیعوا وَانْقادوا لاَِمْرِ(اللَّهِ) رَبِّکُمْ، فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ هُوَ مَوْلاکُمْ وَإِلاهُکُمْ، ثُمَّ مِنْ دونِهِ رَسولُهُ وَنَبِیُّهُ الُْمخاطِبُ لَکُمْ، ثُمَّ مِنْ بَعْدى عَلىٌّ وَلِیُّکُمْ وَ إِمامُکُمْ بِأَمْرِاللَّهِ رَبِّکُمْ، ثُمَّ الْإِمامَةُ فى ذُرِّیَّتى مِنْ وُلْدِهِ إِلى یَوْمٍ تَلْقَوْنَ اللَّهَ وَرَسولَهُ.
7 - (یوم السرور)روز شادمانى;
امام صادق(ع): انه یوم السرور (روز غدیر، روز شادمانى است) الغدیر، ج 1، ص286.
در «مصباح» شیخ طوسى» (کافى، ج 1، ص513) امام صادق(ع) روزغدیر را روزى عظیم و مورد احترام معرفى کرده است که خداوند حرمت آن را برمومنان گرامى داشته و دینشان را کامل ساخته و نعمت را برآنان تمام نموده است و در این روز، با آنان عهد و میثاق خویش را تجدید کرده است. امام، غدیرخم را روز عید و شادمانى و سرور و روز روزه شکرانه دانسته ...
همچنین امام صادق(ع) می فرماید:آن روز، روز عبادت و نماز و شکر و حمد خداوند و شادمانى است، به خاطر منتى که خدا بر شما نهاد و ولایت ما را قرار داد . (تفسیر فرات بن ابراهیم کوفى، در سوره مائده)
8 - (یوم التبسم) روز لبخند;
امام رضا(ع): و هو یوم التبسم (روز غدیر، روز لبخند است) المراقبات،257.
عن الرضا علیه السلام قال:... و هو یوم التهنئة یهنئ بعضکم بعضا،فاذا لقى المؤمن اخاه یقول: ""الحمد لله الذى جعلنا من المتمسکین بولایة امیر المؤمنین و الائمة "ع""" و هو یوم التبسم فى وجوه الناس من اهل الایمان...
امام رضا علیه السلام فرمود: عید غدیر روز تبریک و تهنیت است. هر یک به دیگرى تبریک بگوید، هر وقت مؤمنى برادرش را ملاقات کرد، چنین بگوید: ""حمد و ستایش خدایى را که به ما توفیق چنگ زدن به ولایت امیرمؤمنان و پیشوایان عطا کرد"" آرى عید غدیر روز لبخند زدن به چهره مردم با ایمان است...(اقبال، 464 / به نقل از کتاب چهل حدیث غدیر)
9 - (یوم الارشاد) روز راهنمایى;
امام على(ع): هذا یوم الارشاد (این، روز راهنمایى کردن است) مصباح المتهجد، ص 700.
روز رهنمون: «هذا یوم الارشاد». غدیر، روزى است که خداوند به وسیله پیامبر(ص) مردم را به مسیر آینده شان راهنمایى کرد، حقایق را گفت، ولىّ امر را معرفى کرد، و با بدرقه کردن آن با دعاى معروف اللّهمّ وال من والاه وعاد من عاداه واحب من احبه وابغض من ابغضه(36 الغدیر، ج1، ص11 ) راه ولایت و مسیر عداوت ، طریق حب و بغض مردم را مشخص فرمود. پیامبر(ص) ارشاد کرد و رهنمون داد، مسیر آینده را روشن کرد، اما امت چه کرد؟